کودکی
گاهی دلت از سن و سالت می گیرد میخواهی کودک باشی کودکی به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد و آسوده اشک می ریزد بزرگ که باشی باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی ... ...
نویسنده :
مادر مهربون
19:06
کودک و پدر
کودکی دخترکی موقع خواب سخت پا پیچ پدر بود و از او می پرسید زندگی چیست؟ پدر از سر بی میلی گفت:زندگی یعنی عشق دخترک با دل پر شوری گفت:عشق را معنی کن پدر ش داد جواب:بوسه ی گرم تو بر گونه ی من دخترک خنده بر آورد ز شوق گر بود بوسه ی گرمت به سر گونه ی من بوسه هایم همه تقدیم تو باد ! ...
نویسنده :
مادر مهربون
18:51
سارا فضول رفته تو کمد
بدون عنوان
بدون عنوان
شعر بارون
باز برای آسمون از راه رسید یه مهمون یه ابر چاق سیاه با خنده های قاه قاه ابرِسیاه شیطون دوید توی آسمون نشست کنار خورشید دامنشو روش کشید آسمونو سیاه کرد خنده ای قاه قاه کرد خورشید به ابر نیگا کرد پرنده رو صدا کرد پرنده زود پر کشید &nbs...
نویسنده :
مادر مهربون
19:08
رانندگی سارا خانوم
سارا خانوم عجب دست فرمونی داره رفته بودیم پارک جنگلی چیتگر که بابا یه لحظه اومد پایین از ماشین و شما پریدی پشت فرمون اینقد بوق زدی چراق دادی که نگو کلا عاشق ماشین سواری و رانندگی هستی عزیزم ...
نویسنده :
مادر مهربون
10:22








