ساراسارا، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

سارا جون

زندگی

   لازم نیست برای طولانی زیستن،     به روزهای زندگی ات اضافه کنی،          تلاشت این باشد که     "زندگی" را به روزهایت اضافه کنی ...   نویسنده : ؟؟ ...
3 خرداد 1391

هرگز زندگی را نمی بازم

                خندم می گیرد از تقلایت ای دنیا که چگونه در پی آنی که زمینم بزنی. ای دنیای پر از سراب این را بدان: اگر تمام غم هایت را بر دلم فرو ریزی، هرگز در مقابلت کمر خم نخواهم کرد. اگر تمام دردها و رنج هایت را بر سرم آوری، هرگز در مقابلت زانو نمی زنم. اگر تمام سختی ها را زمینه راهم کنی، هرگز زندگی را در مقابلت نمی بازم. اصلا  هر چه خواهی کن، هر چه خواهی باش... ولی همیشه این را بدان  من، خدا را دارم. ...
3 خرداد 1391

بخشندگی را باید از کودکان آموخت

     بخشندگی را باید از آن کودکی آموخت که هر چقدر دلگیر باشد و هر چقدر هم کینه به دل داشته باشد می بخشد، بی آنکه در چهره اش نه اثری از خشم دیده شود و نه کینه. نه کلامی و نه ملامتی، نه سرزنشی و نه زخم زبانی. هر بار که آشتی می کند ما را به کشتی خود می برد و لبخندش زندگی را معنا می بخشد. کودکان جسم کوچکی دارند ولی دل هایشان خیلی بزرگ است. مثل بزرگترها نیستند، انگار گذشت سال ها ما را بی گذشت می کند، بی رحمی را فرا می گیریم و خطاهای دیگران، هرچند کوچک باشد تا مدتها بر ذهنمان می ماند و در پس شکست هایمان همیشه انتقام نهفته است تا آسوده شویم. کاش بدانیم: فقط یک بار شانس زیستن داریم. پس عشق را همراه...
3 خرداد 1391

سارای 2 سال و1 ماهه

وای سارا نمیدونی چقد شیطون و شیرین و بازیگوش شدی بیشتر از همیشه دوست دارم هر کی میگه بابا مجید کجاست میگی سرکار . زبون باز کردی در    حدتیم ملی .شعر میخونی عسل خانوم و میخونی یه توپ دارم قل قلیه رو میخونی. بابا از سر کار میاد سرتو از لای در میبری بیرون میگی بابا سلام چوطویی سلامتی بابا هم کلی ذوق میکنه با خودش میگه عجب دختر شیرینی دارم خدایاشکرت این نعمت و به همه بده تا همه مزه ی بچه دار شدن و بچشن. همیشه هم در حال آویشن خوردنی یه ذره دماغت اویزون شده خودت میگی اوشن میخوام   ...
26 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست چگونه جای تو در جان زندگی سبز است . . . تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست از تو می گویم تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار جواب می شنوم تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو به روی هرچه در این خانه ست غبار سربی اندوه بال گسترده است تو نیستی که ببینی دل رمیده من بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است غروب های غریب در این رواق نیاز پرنده ساکت و غمگین ستاره بیمار است دو چشم خسته من در این امید عبث دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است تو نیستی که ببینی ...
20 ارديبهشت 1391

درگذشت بابا جون

سارا جونم بابا جونت10 اردیبهشت 1391 از پیش ما رفت خیلی روزای سختی رو پشت سر گذاشتیم هنوزم باورم نمیشه دیگه باباجونت نیست. هر کی زنگ میزنه از جا میپری میگی بابا جون و دل همه رو کباب میکنی . خدا بیامرزدش خیلی باباجون مهربونی داشتی.
20 ارديبهشت 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سارا جون می باشد